محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى

148

آثار عجم ( فارسى )

من الوقايع روزى كه فرداى آن را بايد به دارابجرد حركت نمايم ، در بازار فسا ، از براى مهمّى رفته ، به كاروانسرايى رسيده ، حجره‌اى ديدم كه در آن چند نفر نشسته و از هر مقوله سخنان در پيوسته ، در بزمم خواندند و بر صدرم نشاندند . چون دانستند كه از شيرازم ، يكى از آن جماعت پرسيد : به چه كار آمده‌اى ؟ گفتم به سياحت . گفت : مقصود از اين سياحت چيست ؟ گفتم : ديدار شما . چند نفر از شعراى شيراز را احوال پرسيد ؛ شاعرش انگاشتم ؛ چندانكه دانستم ، اظهار داشتم ؛ پس نامى از من برد كه او را مىشناسى ؟ به كنايت « 1 » گفتم : من خود را هنوز نشناخته‌ام . ملتفت نشد . پرسيدم : انعقاد اين انجمن براى چيست و مير انجمن كيست ؟ حاصل الحال بعد طول المقال ، اين بود كه آن شخص كتاب فروش است و در آنجا بر جادّهء « 2 » عربيّت ، راهى مىپويد و به طبع موزون ، شعرى مىگويد . گفتم : فرصت را كه نام بردى ، مگر از اشعارش شنيده‌اى ؟ از غزلى كه مراست ، 3 بيت خواند . گفتم : اين غزل را من به حفظ دارم . و خواندم . استماع كرد ؛ پس استنساخ « 3 » نمود ؛ اين است : خون خلقى ، خندهء آن لعل ميگون ريخته * باورم نايد كه ضحّاك « 4 » اين همه خون ريخته از نگاهى ، مىكشد ، و ز خنده‌اى ، بخشد حيات * بلعجب از چشم و لب ، طرحى به افسون ريخته همچو شب ، روزم سيه گرديد و بختم سرنگون * تا به رويش ديدم آن زلف شبه گون ريخته خال مشكين جانان را به روى آتشين * يا به احضار دلم ، پلپل « 5 » به كانون « 6 » ريخته

--> ( 1 ) . بالكسر ، سخن پوشيده گفتن كه در آن صراحت نباشد . ( 2 ) . به تشديد جيم ، حرف سيّم كه دال مهمله است ، به معنى راه راست و راه باريك . ( 3 ) . نقل كردن كلماتى را از كتاب يا كتابت . ( 4 ) . به فتح اوّل و حاء مهمله مشددّه ؛ معرّب ده‌آك است و آن نام پادشاه ظالم و جابر معروف مىباشد كه خون مردم را مىريخت و در عربى ، ضحّاك به معنى بسيار خنده‌كننده است . ( 5 ) . فلفل معروف است . ( 6 ) . آتشدان را گويند .